تبليغاتX
همشهري مسافر
همشهري مسافر

ترافيك اتوبان


     مردي در اتوبان رانندگي مي‌كند. ناگهان يك سنگ‌ريزه كوچك از زير لاستيك اتومبيلي پرتاب مي‌شود و با شيشه اتومبيل او برخورد مي‌كند. در يك لحظه شيشه جلو پر از ترك مي‌شود و راننده نمي‌تواند مقابلش را ببيند. او سرعتش را كم مي‌كند. يك وانت از پشت با او تصادف مي‌كند. وقتي مي‌خواهد پياده شود، يك ون با درِ اتومبيلش برخورد مي‌كند و پس از توقف، يك تاكسي با پشت آن تصادف مي‌كند. مرد تصميم مي‌گيرد از سمت شاگرد پياده شود. او عقب را نگاه مي‌كند و با احتياط در را باز مي‌كند اما ناگهان يك موتورسوار با آن برخورد مي‌كند و اتوبوس پشت آن هم ترمز مي‌كند و يك اتوبوس از پشت با آن برخورد مي‌كند. راننده ون در را باز مي‌كند تا پياده شود اما يك پرادو با درِ آن برخورد مي‌كند. همه از اتومبيل‌هايتان پياده مي‌شويد و به وضعيت عجيبي كه پيش آمده خيره مي‌شويد. شما توضيح مي‌دهيد كه يك سنگ باعث شد تا سرعت‌تان را كم كنيد. اما كسي باور نمي‌كند و همه مي‌گويند كس يكه اول از همه ترمز كرده بايد خسارت‌شان را بپردازد. در همين لحظه يك پرايد با سرعت از آنجا عبور مي‌كند و چندين سنگ‌ريزه به سوي اتومبيل‌هاي تصادف كرده پرتاب مي‌شود و شيشه‌هايشان را مي‌شكند. ترافيك اتوبان سنگين مي‌شود. راننده‌ها اتومبيل‌هاي تصادف كرده را به حاشيه بزرگراه منتقل مي‌كنند تا مسير باز شود. اما وقتي خودروهاي ديگر از روي خرده‌شيشه‌هاي روي زمين عبور مي‌كنند، پنچر مي‌شوند و همانجا توقف مي‌كنند. يكي از راننده‌ها با سامانه 137 تماس مي‌گيرد و اطلاع مي‌دهد كه در آنجا به خودروهاي مكانيزه احتياج دارند تا شيشه‌ها را جمع كنند.
يك خودرو حمل پول بانك در ترافيك اتوبان گرفتار شده است. يكي از محافظ‌هاي تيم حفاظت، از خدودرو بانك پياده مي‌شود تا پياده جلو برود و ببينيد كه چرا راه باز نمي‌شود. يك سارق فراري كه در اتومبيل سرقتي نشسته است، ناگهان در آينه بغل مي‌بيند كه مردي مسلح به سلاح MP5 در حالي كه جليقه ضدگلوله به تن دارد، در ميان اتومبيل‌ها حركت مي‌كند و به طرف او مي‌آيد. سارق از اتومبيل پياده مي‌شود و با عجله به طرف فضاي سبز حاشيه اتوبان ممي‌دود و لحظه‌اي بعد در ميان درخت‌ها ناپديد مي‌شود.
راننده‌ها براي مأمور بانك توضيح مي‌دهند كه چند اتومبيل پنچر شده‌اند و اگر بقيه هم از آنجا عبور كنند، همين اتفاق مي‌افتد. در همين لحظه يك خودرو مكانيزه شهرداري مسير اتوبان را خلاف جهت طي مي‌كند و به طرف محل تصادف مي‌آيد. بعد از تميز شدن سطح اتوبان، مسير باز مي‌شود اما يك اتوبوس شركت واحد به علت نقص فني روشن نمي‌شود. راننده آن مي‌گويد كه آن اتوبوس فرسوده است اما بايد همچنان در ناوگان باشد و خدمات‌رساني كند. كنار اتوبوس، يك سانتافه توقف كرده كه بدون سرنشين است. مأمور بانك كه از اين وضع كلافه شده است، تصميم مي‌گيرد سانتافه را خودش حركت دهد اما درهايش قفل است. يك راننده تاكسي به او مي‌گويد چند لحظه قبل ديده است كه راننده سانتافه براي انجام كاري ضروري با عجله به داخل فضاي سبز حاشيه اتوبان رفته است.
سارق فراري پشت يك درخت پنهان مي‌شود و تصميم مي‌گيرد تا زماني كه آب‌ها از آسياب نيفتاده، از آنجا خارج نشود. اما ناگهان مي بيند كه مرد مسلح به MP5 لاي درخت‌ها مي‌دود و به دنبال او مي‌گردد. سارق پس از كمين، ناگهان از پشت به مأمور بانك حمله مي‌كند تا سلاح را از او بگيرد.
محافظ‌هاي خودرو بانك ناگهان صداي شليك MP5 همكارشان را مي‌شنوند و از اتومبيل پياده مي‌شوند تا آن را پوشش دهند. راننده با بيسيم به مركز اطلاع مي‌دهد كه با نقشه‌اي حساب شده به آنها حمله شده است.
مأمور بانك، سارق را با ضربه خشاب MP5 بيهوش مي‌كند و پس از زدن دستبند پلاستيكي به دست او، جيب‌هايش را مي‌گردد تا ريموت و سوئيچ سانتافه را پيدا كند اما موفق نمي‌شود. او به طرف خودرو بانك بازمي‌گردد و قضيه را براي همكارانش تعريف مي‌كند. آنها از راننده‌هاي خودروهايي كه در ترافيك گرفتار شده‌اند كمك مي‌خواهند تا اتوبوس را هل بدهند تا حركت كند. اما راننده اتوبوس مي‌گويد كه گيربكس آن خراب شده و اتوبوس خلاص نمي‌شود. مأمور بانك يك‌بار ديگر داخل سانتافه را نگاه مي‌كند و متوجه مي‌شود كه سوئيچ رويش است و فقط درها قفل شده. او شيشه يكي از درهاي عقب را مي‌شكند و پس از سوار شدن، سانتافه را روشن مي‌كند. در همين لحظه صدايي از پشت سانتافه مي‌شنود. او پياده مي‌شود و صندوق پشت سانتافه را باز مي‌كند و ناگهان سه قلاده سگ شكاري از آن خارج مي‌شوند و به اطراف مي‌دوند. مأمور بانك با عجله داخل اتوبوس مي‌پرد و از راننده مي‌خواهد كه در را ببندد. سگ‌ها كه كلافه و عصباني و گرسنه هستند، ميان اتومبيل‌ها رژه مي‌روند تا كسي را پيدا كنند و پاچه‌اش را بگيرند. يكي از شهروندان شماره تلفن انجمن حمايت از حيوانات را از 118 مي‌پرسد و با آنها تماس مي‌گيرد. منشي انجمن در پاسخ به درخواست كمك، مي‌گويد كه انجمن آنها امكانات خدماتي فوريتي ندارد و نمي‌توانند در اين مورد اقدام كنند.
شما از نيم ستعت قبل در ترافيك گرفتار شده‌ايد و كلافه هستيد. از اتومبيل‌تان پياده مي‌شويد تا كمي روي پاهايتان بايستيد و زانوهايتان را خم كنيد. شما از دوران كودكي‌تان از سگ وحشت داشتيد و حتي كارتون‌هاي «بن و سباستين» و «گوريل‌انگوري» را هم تماشا نمي‌كرديد و از «زومبه» در «ميتي‌كومون» و «بوشوِگ» در «لاكي لوك» هم متنفر بوديد. روانشناس خانوادگي‌تان گفته بود شما چنان از سگ مي‌ترسيد كه اگر 1 دقيقه مقابل آن باشيد، به اندازه 1 سال استرس و اضطراب به قلب‌تان فشار مي‌آورد. وقتي مي خواهيد سوار اتومبيل‌تان بشويد، متوجه مي‌شويد كه قفل مركزي فعال شده و درها قفل شده است. شما فراموش كرده بوديد كه سوئيچ را برداريد. نمي‌دانيد چه كار كنيد. در همين لحظه يك موتورسوار را مي‌بينيد كه ميان اتومبيل‌ها حركت مي‌كند و پشت آن روي يك تابلو نوشته است: «كليدساز سيار». او را صدا مي‌زنيد، اما نمي‌شنود. نفس‌تان را حبس مي‌كنيد و يك سوت بلند مي‌كشيد تنام توجه شما شود.
سگ‌ها كه از گشتن در ميان اتومبيل‌ها خسته شده آند، ناگهان صداي سوت را مي‌شنوند و چون تربيت شده‌اند كه براي خوردن غذا به طرف سوت بروند، با خوشحالي به سوي شما مي‌دوند.

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 17:54 توسط فرورتیش رضوانیه| |

زاهدان


براي دوست‌تان SMS ارسال مي‌كنيد:
«سلام. يك‌شنبه من را هم مي‌بريد؟»
چند دقيقه بعد جواب مي‌دهد:
«تو مي‌خواهي بيايي چيكار؟»
از پرسش او خنده‌تان مي‌گيرد.
«خوش مي‌گذره. اگه جايتان را تنگ مي‌كنم، نميام. تعارف نكنيد.»
ديگر جواب نمي‌دهد اما يك ساعت بعد دوست‌تان خودش زنگ مي‌زند.
- سلام!
- سلام!
- قضيه اين SMS كه فرستادي، چي بود؟
- من با شما تعارف ندارم. يه‌وقت توي رودربايستي گير نكنيد! اگر مزاحم هستم يا امكانش نيست، بگيد.
- نه، عزيز! اما فكر نمي‌كرديم كسي بخواهد با ما بيايد. اگر چه مطمئنم فقط به خاطر هلي‌كوپتر مي‌خواهي بيايي.
- نه! نمي‌دونستم هلي‌كوپتر هم سوار مي‌شويد. حالا كه اينجوريه، حتما مي‌آيم.
- ببين! الان وسط كاري هستم. فقط مي‌خواستم زنگ بزنم مطمئن بشوم كه واقعا مي‌آيي. باهات تماس مي‌گيرم.
شنيده بوديد كه دوست‌تان كه مستندساز است با شركت يادمان‌سازه هماهنگ كرده و مي‌خواهد روز يك‌شنبه همراه گروهش به برج ميلاد بروند و از كارگاه آن تصويربرداري كنند. هميشه دوست داشتيد از بالاي برج ميلاد، تهران را تماشا كنيد. مي‌دانيد كه اگر يك‌شنبه همراه دوست‌تان برويد، نخستين كسي هستيد كه در ميان بستگان‌تان به بلندترين ارتفاع تهران قدم گذاشته‌ايد و سوار هلي‌كوپتر هم شده‌ايد و دور برج ميلاد چرخيده‌ايد.
غروب وقتي از شركت به طرف خانه‌تان رانندگي مي‌كنيد، در ميان راه ناگهان يك موتورسوار مقابل‌تان مي‌پيچد و با آن تصادف مي‌كنيد. از اتومبيل‌تان پياده مي‌شويد. موتوروسوار را مي‌بينيد كه روي زمين افتاده و پايش را گرفته است. مردم به دور او جمع مي‌شوند و سر شما فرياد مي‌كشند.
- احمق بي‌شعور! اين چه طرز رانندگي است؟
- شانس آورده‌اي اگه تا بيمارستان زنده بمونه!
- نگاه كن! زده موتورسوار بدبخت را ناكار كرده.
- نون‌آور يك خونه را داغون كردي.
- اگه من بودم، تا پول يه پرايد رو نمي‌گرفتم رضايت نمي‌دادم.
- حتما با اين موتور خرج دو تا خانواده را مي‌‌داده.
- اگر اين راننده‌هاي وحشي را از خيابان‌ها جمع كنند، موتورسوارهاي بيچاره به اين وضع نمي‌افتند.
مطمئن هستيد كه شما مسير خودتان را مي‌رفتيد و مقصر خودِ موتورسوار است كه با سرعت ميان خودروها ويراژ مي‌داد. با خودتان فكر مي‌كنيد كه بازديد از برج ميلاد زهرمارتان مي‌شود و وقتي درگير ماجراهاي موتورسوار بشويد، ديرتر از همه بستگان‌تان مي‌توانيد به بالاي برج برويد. عصباني مي‌شويد و به موتورسيكلت كه روي زمين افتاده، لگد محكمي مي‌زنيد. موتورسوار از جايش بلند مي‌شود و مشتي به صورت شما مي‌زند.
- براي چي به موتور لگد مي‌زني؟
همه با تعجب به موتورسوار خيره مي‌شوند.
- حالش خوب بود؟
- اين كه مي‌گفت پايش از چهار جا شكسته!
- الهي خير نبيني كه مردم را آن هم نزديك وقت افطار، آزار مي‌دهي!
- اينها همه‌شان اينجوري هستند. مظلوم‌نمايي مي‌كنند. تقصير ما است كه دلمان به حال‌شان مي‌سوزد.
- بايد آنقدر كتكش بزنيم تا ديگه از اين كارها نكنه!
- ما رو بگو كه دلمون به حال كي مي‌سوخت!
- بيچاره راننده! اگه موتورسواره سوتي نمي‌داد، مجبور بود كلي پياده بشه تا رضايتش رو جلب كنه.
موتورسوار كه متوجه اشتباه خود مي‌شود، از عصبانيت روي شما مي‌افتد و تا مي‌تواند كتك‌تان مي‌زند. چند نفر او را از روي شما بلند مي‌كنند. وقتي به بيمارستان مي‌رويد، به شما مي‌گويند كه بيني‌تان شكسته است. ماجرا را براي پليس تعريف مي‌كنيد و مي‌گوييد كه موتورسوار فرار كرده است.
وقتي به خانه مي‌رسيد، همسرتان با ديدن چسب روي بيني‌تان جيغ مي‌كشد:
- چي شده؟
- هيچي! يك موتورسوار اينجوريم كرد.
- خير نبينه! چرا؟
- ول كن! حوصله ندارم. تا الان براي پنجاه نفر توضيح داده‌ام.
- افطار كرده‌اي؟
- نه!
همسرتان به آشپزخانه مي‌رود. روي كاناپه لم مي‌دهيد و سعي مي‌كنيد به چيزي فكر نكنيد. موبايل‌تان زنگ مي‌زند. دوست‌تان است كه قرار بود با هم به برج ميلاد برويد.
- سلام!
- سلام!
- چرا صدات اينجوريه؟
- هيچي... خوبم! چه خبر؟
- برايت بليت گرفتم.
- مگه الان بليت بازديد مي‌فروشند؟
- بليت هواپيما را مي‌گويم. اسم‌ات را هم رد كردم. هماهنگي‌ها انجام شده. مشكلي نيست. خوشحالم كه با من مي‌آيي. حقيقتش همه مي‌ترسيدند، كسي حاضر نبود بيايد.
- هواپيما؟ چرا هواپيما؟
- يكشنبه صبح با هواپيما مي‌رويم زاهدان. مگه فكر مي‌كردي زميني مي‌رويم؟
- زاهدان چرا؟
- حالت خوبه؟
- اتفاقا تو قاطي كرده‌اي! مگه يك‌شنبه نمي‌خواهي بروي برج ميلاد؟
- آها...! نه! امروز رفتيم برج ميلاد كارمان را انجام داديم، تا يك‌شنبه بتوانيم به پرواز برسيم.
- امروز رفتيد؟ پس يك‌شنبه كجا مي‌رويد؟
- مگه جزئيات برنامه را نمي‌دوني؟
- نه! كدوم برنامه؟
- با هلي‌كوپترهاي نيروي انتظامي به كوهستان مي‌رويم تا از عمليات‌هاي مبارزه با اشرار قاچاقچي تصوير بگيريم. سه شب هم بالاي يكي از قله‌ها كمپ مي‌زنيم. بچه‌هاي گروه وقتي شنيدند كه تو هم مي‌آيي، خوشحال شدند. همه از آخرين‌بار كه با هم رفتيم دربند، از تو خوش‌شان اومده. يادته چقدر مسخره‌بازي در آوردي و ما را خندوندي؟ وسايلت را جمع كن، شنبه شب بيا خونه من. صبح از اونجا مي‌رويم مهرآباد. راستي! تودماغي صحبت مي‌كني، نكنه سرما خورده‌اي! اگه اينجوريه، حتما تا يك‌شنبه آمپول بزن و داروهايت را هم بيار. اونجا جاي سوسول‌بازي نيست.

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 17:53 توسط فرورتیش رضوانیه| |

زندان


     ساعت 6 صبح است. در مترو هستيد. تصميم مي‌گيريد بخوابيد. يكي از مسافرها بيدارتان مي‌كند.
- آقا... آقا!
- بله؟
- مي‌شه اين ساك را بغل كنيد و بخوابيد تا ما هم جاي ايستادن داشته باشيم؟
- به من چه! خودت بگيرش.
- مگه اين مال شما نيست؟
- نه!
- پس مال كيه؟
- مگنه من اينجا نگهبان واگن هستم؟ از بقيه بپرس.
مسافر با صداي بلند مي‌گويد:
- اين ساك ورزشي مال كيه؟
كسي جوابي نمي‌دهد.
- شايد كسي آن را جا گذاشته است.
- بايد آن را به حراست ايستگاه بعدي بدهيم.
چند مسافر كه نزديك ساك ايستاده بودند، كمي از آن فاصله مي‌گيرند. در همين لحظه قطار توقف مي‌كند و چراغ‌هاي واگن خاموش مي‌شود. راننده لوكوموتيو در بلندگوها مي‌گويد:
- مسافران محترم... با سلام و صبح بخير! به علت نقص فني يك قطار ديگر در همين خط، مجبور به توقف هستيم تا مسير دوباره باز شود. چراغ‌ها را هم براي چند لحظه خاموش كردم تا فرهنگ صرفه‌جويي را نهادينه كنيم. الان روشن مي‌شود. نگران نباشيد.
همه مسافرها از شما و ساك فاصله مي‌گيرند و به ته واگن مي‌روند. تعجب مي‌كنيد.
- چقدر جوگير هستيد!
- آفرين به شما كه نيستي!
مسافرهاي ديگر هم به شما پاسخ مي‌دهند.
- من حوصله دردسر ندارم. بعدا بپرسند چرا كنار ساك واستاده بودي، چي بگم؟
- يه‌وقت ديدي گفتند مال من بدبخت است. يه‌بار برام پيش اومد. يه چيزي با خودم داشتم، انداختم زمين تا نفهمند مال منه، اما وقتي مأمورها ومدن، به قيافه‌ام كه نگاه كردند فهميدن مال منه. بعد آب خنك برايم سفارش دادند.
با خودتان فكر مي‌كنيد كه ممكن است چه چيزي داخل ساك باشد.
- كسي چ همي‌دونه! شايد تويش پول باشه.
در همين لحظه مسافرها به طرف ساك مي آِندو و به دور شما جمع نمي‌شوند.
- يعني اسكناسه؟ وزنش را امتحان كرده‌اي؟
- اميدوارم از اين چك‌پول‌هاي جديد بانك مركزي نباشه، چون نقد كردنش دردسره!
- سكه است.
- تويش پر از بليت بازديد از برج ميلاده!
- اون كه قيمتي نداره!
- چي مي‌گي؟ 20 هزار تومنه. اگه اين ساك پرش از بليت برج باشه هم قيمتش خيلي مي‌شه.
- چي مي‌شه كارت سوخت باشه؟
- ما شانس نداريم. حتما تويش آرشيو همشهري مسافره!
- چيزي جز حوله و جوراب تويش نيست.
- بازش كنيد ببينيم توش چيه، هر چي بود، ‌نصف به نصف تقسيمش مي‌كنيم.
- عجب نامردهايي هستيد! دوست داريد با اشياي گم‌شده خودتان هم همين كار را بكنند؟
- راست مي‌گه. به ما چه كه چي تويش است.
- نكنه تويش بچه باشه؟
- اگه بچه بود، صدا مي‌كرد.
- خب شايد خواب باشه.
- نه بابا! وزنش خيلي بيشتر از يه چه است.
- خب شايد دوقلو باشند.
- شماها رواني هستيد. توي اين ساك هر چي هست، مال صاحبشه. دست نزنيد.
- اگه چيز بدي باشه...
- مثلا چي؟
- چه چيزي بدتر از كتاب بد؟ اين روزها كتاب‌هايي چاپ مي‌شه كه آدم شاخ در مياره. من نمي‌دونم چرا كسي نظارت...
- هنوز روي برنامه‌هاي تلويزيون نظارت نمي‌كنند. آن‌وقت شما انتظار داري كه...
- بايد روي قيمت‌ها نظارت كنند تا وضعيت...
- اگر نظارت روي پروژه آزادراه تهران به شمال هم بود، الان توي جاده شمال بوديم.
- چرا اين را مي‌گي؟ دوست من توي شهران خونه اجاره كرده، جايش خوبه اما مجتمع مسكوني‌شان نه تابلوي راهنما داره، نه بلوك‌ها مشخصه، ميهمان‌هايشان علاف مي‌شن. بالاخره يكي بايد روي مراحل پس از ساخت هم نظارت كنه.
- اين كه چيزي نيست.
- والا به نظر من، ماجراي نظارت مثل اينه كه بگيم توي اين خانه عروسي هست، اما نه عروس باشه، نه داماد!
- الان اين مثال شما چه ربطي داشت؟
متوجه چيزي مي‌شويد. گوش‌تان را روي ساك مي‌گذاريد.
- ساكت! از توي ساك يه صدايي مياد!
- صداي چيه؟
- توي مايه‌هاي تيك‌تاكه!
- دروغ مي‌گي. مي‌خواهي خودت پول‌ها را دو دره كني!
ناگهان يكي از مسافرها از پشت به سرتان ضربه مي‌زند و بيهوش مي‌شويد. وقتي به هوش مي‌آييد، متوجه مي‌شويد كه قطار در ايستگاه است و مسافرها شما را هم روي صندلي‌ها خوابانده‌اند. به ياد صداي تيك‌تاك مي‌افتيد. بلافاصله بلند مي‌شويد، ساك را برمي‌داريد و از واگن خارج مي‌شويد. صداي چند مسافر را مي‌شنويد كه از پشت سرتان مي‌گويند: «دزد... دزد...!»
همان‌طور كه مي‌دويد، با خودتان فكر مي‌كنيد: «وقتي ساك پيدا شد، دستم توي گچ نبود. اما الان هست. يعني تمام آن ماجرا را خواب ديده‌ام، اما الان در واقعيت ساك مرد را برداشته‌ام و تا چند دقيقه ديگر هم به جرم اقدام به سرقت دستگير مي‌شوم.» ناگهان پايتان به چيزي گير مي‌كند و روي زمين مي‌افتيد. صاحب ساك و چند مسافر شما را محاصره و دستگير مي‌كنند. نمي‌دانيد چطور توضيح بدهيد كه دزد نيستيد. نمي‌توانيد باور كنيد كه در اين سن برايتان سوءسابقه ثبت مي‌شود، نامزدي‌تان به هم مي‌خورد و ديگر در جايي نمي‌توانيد استخدام شويد و كار كنيد.
از خواب بيدار مي‌شويد. تخت زندان سفت است و كمرتان درد مي‌كند. مطمئن هستيد كه آنجا دوام نمي‌آوريد. تصميم مي‌گيريد با رفتار خوب، از رييس زندان تخفيف بگيريد. ناگهان صداي زندان‌بان را مي‌شنويد.
- اينجا جاي خوابيدن نيست!
بدون اين كه برگرديد و به او نگاه كنيد، جواب مي‌دهيد.
- ول كن، سركار! پس كجا بخوابم؟ اينجا فقط براي خوابه!
- تا پشيمان نشده‌اي، بلند شو!
- آره...؟! تو مي‌خواي منو پشيمون كني؟ چه‌جوري؟
دوباره چشم‌هايتان را مي‌بنديد تا بخوابيد. احساس مي‌كنيد يك تكه كاغذ روي صورت‌تان است. چشم‌هايتان را باز مي‌كنيد و به آن نگاه مي‌كنيد. يك برگ جريمه رانندگي است. بلند مي‌شويد و مي‌بينيد كه روي صندلي عقب اتومبيل‌تان خوابيده بوديد. افسر پليس مي‌گويد:
- حالا پشيمان شدي؟ حركت كن. برو خونه خواب. صف پمپ‌بنزين كه جاي خواب نيست.

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 17:52 توسط فرورتیش رضوانیه| |

نامزدي لغو شد

     از خواب بيدار مي‌شويد. به خاطر مي‌آوريد كه اولين روز پس از به‌ هم زدن نامزدي‌تان را آغاز مي‌كنيد. از اين‌كه مجبور نيستيد با چشم‌هاي خواب‌آلود SMS بفرستيد و خبر بدهيد كه بيدار شده‌ايد، خوشحال مي‌شويد. وقتي صبحانه مي‌خوريد، يادتان مي‌آيد كه هميشه صبح‌ها بايد با هم مسيج‌بازي مي‌كرديد، اما حالا راحت هستيد. مادرتان كه تصور مي‌كند خيلي ناراحت هستيد و دلتان شكسته است، سعي مي‌كند با ترتيب‌دادن برنامه‌هاي خانوادگي پياپي، به شما فرصت ندهد كه به چيزهاي منفي فكر كنيد. او مي‌گويد كه آخر هفته همه‌با‌هم به شمال مي‌رويد. عصباني مي‌شويد و مي‌گوييد كه ديگر بچه نيستيد كه نيازي باشد گول‌تان بزنند تا چيزهايي را فراموش كنيد. سپس لباس مي‌پوشيد تا از خانه بيرون برويد. وقتي از كنار ميز ناهارخوري عبور مي‌كنيد، کیف‌تان به ظرف شكلات‌گير مي‌كند و آن هم به زمين مي‌افتد و مي‌شكند. مادرتان از داخل آشپزخانه صداي شكستن ظرف را مي‌شنود و مي‌پرسد: «چي بود؟» اما شما اهميتي نمي‌دهيد و كفش‌تان را مي‌پوشيد و بيرون مي‌رويد.

مادرتان با برادرتان تماس مي‌گيرد و مي‌گويد كه شما خيلي عصبي هستيد و با او دعوا كرده‌ايد و بعد از شكستن ظرف شكلات‌خوري كه خواهر نامزد سابق‌تان كادو آورده بود، از خانه خارج شده‌ايد. برادرتان با موبايل‌تان تماس مي‌گيرد، اما خاموش است.

سعي مي‌كنيد كمي از خانه دور باشيد تا اعصاب‌تان آرام بشود. حوصله موبايل را هم نداريد. اما بايد خودتان را سرگرم كنيد. تصميم مي‌گيريد اتوبوس‌هاي BRT جديد را امتحان كنيد. وقتي در ايستگاه هستيد، پسر خاله‌تان را مي‌بينيد. او مي‌گويد كه ديشب قضيه را شنيده و خيلي ناراحت شده‌است. شما براي او توضيح مي‌دهيد كه اصلا ناراحت يا پشيمان نيستيد و احساس مي‌كنيد در بهترين زمان ممكن اين كار را كرديد. يكي از دوستان نامزد سابق‌تان شما را مي‌بيند كه با پسر خاله‌تان صحبت مي‌كنيد. او با دوستش تماس مي‌گيرد و مي‌گويد كه شما را با نامزد جديدتان ديده است. نامزد سابق‌تان عصباني مي‌شود.

وسط صحبت‌كردن با پسر خاله‌تان احساس مي‌كنيد كه حوصله امتحان‌كردن BRT جديد را نداريد. از او خداحافظي مي‌كنيد و تصميم مي‌گيريد به بازار تجريش برويد. اما پول زيادي همراه نداريد. سعي مي‌كنيد از يك دستگاه ATM پول بگيريد اما دستگاه كارت‌تان را قورت مي‌دهد. با عصبانيت داخل شعبه مي‌رويد و به رييس شعبه مي‌گوييد كه دستگاه ATM كارت‌تان را خورده است. او دستور پيگيري مي‌دهد. پنج دقيقه بعد يك مأمور پليس كارت شناسايي‌اش را به شما نشان مي‌دهد و مي‌گويد كه بايد همراه او به كلانتري برويد، چون كارتي كه داخل دستگاه گذاشته بوديد، سرقتي است. به خاطر مي‌آوريد كه آن كارت را نامزد سابق‌تان به شما هديه داده‌بود و هيچ زماني به فكر تغيير نام حساب نيفتاده بوديد. از اين‌كه مقابل چشم شهروندان سوار اتومبيل پليس مي‌شويد، احساس خوبي نداريد. آن‌قدر عصباني هستيد كه مي‌خواهيد با سلاح MP5 سربازي كه كنارتان است، تمام خانواده نامزد سابق‌تان را بكشيد. سعي مي‌كنيد با برادرتان تماس بگيريد، اما آنتن نداريد. گوشي‌تان را خاموش و روشن مي‌كنيد اما فايده‌اي ندارد. مطمئن مي‌شويد كه نامزد سابق‌تان سيم‌كارت را سوزانده است. چون به اسم خودش بوده و هيچ‌وقت هم حوصله نداشتيد كه سند آن را به نام خودتان بزنيد. با خودتان فكر مي‌كنيد كه اين جنگ را نامزد سابق‌تان با تمام قدرتش شروع كرده اما در نهايت، خودش است كه شكست مي‌خورد. از كلانتري با خانه تماس مي‌گيريد. مادرتان وقتي مي‌شنود كه در كلانتري هستيد، تعجب نمي‌كند. او مي‌گويد كه چند دقيقه قبل برادرتان از محل كارش اخراج شده است. به خاطر مي‌آوريد كه نامزد سابق‌تان معرف برادرتان به شركت دوستش شده بود تا در آن‌جا استخدام شود.

مادرتان با پدرتان تماس مي‌گيرد تا خبر بدهد كه چه اتفاقي افتاده، اما پدرتان هم متعجب نمي‌شود و مي‌گويد كه يك ساعت قبل دوست نامزد سابق شما جنس‌هايش را از مغازه او بيرون برده و شراكتش را به هم زده و حالا هم پدرتان وسط يك مغازه خالي نشسته است.

بعدازظهر وقتي به خانه مي‌آييد، خيلي خسته هستيد. فكر نمي‌كرديد نامزد سابق‌تان تا اين اندازه كينه‌اي و لجباز باشد. مي‌دانيد كه بايد به اقداماتش پاسخ مناسب بدهيد. گوشي تلفن را برمي‌داريد و با مادر او تماس مي‌گيريد و خيلي از رازهايي كه نامزد سابق‌تان از دوران كودكي تا به حال از مادرش پنهان كرده بود را بازگو مي‌كنيد.

روز بعد پيك موتوري يك بسته را به شما مي‌دهد و مي‌رود. آن را باز مي‌كنيد. داخلش يك كارت عابربانك است كه مبلغ يك ميليون تومان در حساب دارد. جعبه آكبند يك مدل گوشي موبايل جديد كه دوستش داشتيد به همراه سيم‌كارت نو همان شماره قبلي‌تان هم داخل بسته است. پدرتان چند دقيقه بعد زنگ مي‌زند و مي‌گويد كه شريكش برگشته و جنس‌هايي كه برده بود را هم با خودش آورده است. با برادرتان تماس مي‌گيريد. او مي‌گويد كه به شركت برگشته اما اين‌بار به جاي كارمند روابط‌عمومي، مدير آن بخش شده است.

وقتي با خودتان فكر مي‌كنيد، احساس مي‌كنيد كه هنوز از او عصباني هستيد و بايد بخش ديگري از رازهايش را هم به مادرش بگوييد. گوشي تلفن را برمي‌داريد، اما در همين لحظه صداي زنگ اف‌اف را مي‌شنويد. مردي از شما مي‌خواهد كه به پايين برويد.

وقتي مقابل ساختمان مي‌رويد، او خودش را معرفي مي‌كند و مي‌گويد كه در يكي از نمايشگاه‌هاي اتومبيل خيابان عباس‌آباد كار مي‌كند و يك ساعت قبل آقايي يك سانتافه مشكي خريده و گفته كه بايد سند آن را به نام شما بزنند. او سپس سوييچ را به شما مي‌دهد و مي‌گويد هر زماني كه مايل بوديد، مي‌توانيد به نمايشگاه برويد تا مراحل تنظيم سند انجام شود.

با خودتان فكر مي‌كنيد كه ديگر فرصت فكركردن به نامزد قبلي‌تان و كارهاي بدي كه ديروز كرد را نداريد. سوار سانتافه مي‌شويد تا با آن يك دور بزنيد. هيچ‌وقت تصورش را هم نمي‌كرديد كه روزي بتوانيد از نامزد سابق‌تان اخاذي كنيد. نمي‌دانيد چرا بر خلاف شناختي كه از نامزد سابق‌تان داريد، او حاضر شده است به شما باج بدهد. به ذهن نقشه‌پرداز خودتان افتخار مي‌كنيد و مطمئن هستيد كه از اين به بعد هر زماني كه به پول نياز داشتيد، مي‌توانيد با فاش كردن بخشي از رازهاي او نزد مادرش، مشكل‌تان را حل كنيد. وقتي بيشتر فكر مي‌كنيد، با اين نتيجه مي‌رسيد كه بايد اين اتفاقات را تجربه كنيد تا خودتان ديگر به كسي اعتماد نكنيد و رازهايتان را نگوييد، چون ممكن است روزي تبديل به دشمن‌تان بشود.

وقتي مقابل خانه پارك مي‌كنيد، يك موتورسوار را مي‌بينيد كه زنگ اف‌اف را مي‌زند. صدايش مي‌زنيد و مي‌پرسيد كه چه كار دارد. او جلو مي‌آيد و يك جعبه بزرگ ادكلن را به شما مي‌دهد و مي‌رود. با لبخند آن را باز مي‌كنيد. در همين لحظه بمب منفجر مي‌شود و با سانتافه به هوا مي‌رويد.

چاپ شده در همشهري مسافر

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 14:42 توسط فرورتیش رضوانیه| |
 این یکی رو خودم نوشتم ، می دونم که به گرد جوهر قلم آقای رضوانیه هم نمی رسه و لی خوب آدم باید به زندگی یه امید هایی داشته باشه دیگه ! مگه نه ؟:

آژیر مرگ در کمین شماست ، خودتان را بپایید !!

می توانید از پادو استفاده کنید ، بادیگارد ، اسکورت یا هر چیز دیگر !!

همین روز ها خون آشام ها به سرزمینتان حمله می کنند !

دیگر حتی آموزش های حلال احمر هم چاره ساز نیست !اگر همه دوست داران طبیعت هم جمع شوند

 حامی ای برای شما یافت نمی شود!خودتان را حسابی بپایید...

از پذیرفتن هر گونه کارت هدیه ی پارسیان از طرف هر دوست و غریبه ای بپر هیزید ! شاید توطئه ای در

پیش رو ی شما باشد !

روز تولدتان کیکتان را با کارد نبرید ! حتی الامکان از دندان های خودتان استفاده کنید ! توجه کنید : فقط

دندان های خودتان ! اگر کسی خواهان رقص چاقو بود ، مانع او شوید شاید مقصد قلب شما باشد !

از هیچ گونه عابر بانکی برای نقد کردن پولتان استفاده نکنید ! شاید کسی از پشت سر حمله کند و پو ل

هایتان را بقاپد ! صف بانک ارزش این دردسر ها را دارد ! سعی کنید بعد از نقد کردن پول ها آن ها را

بخورید، بهترین مکان و ساکت ترین و امن ترین مکان شکم شماست ! البته نه تا همیشه !!

زیاد نخندید امکان سر ما خوردن و یخ بستن دندان هایتان ۹۹٪ است و برای اطمینان،شما ۱۰۰ ٪

نخندید !

به هیچ کس روی خوش نشان ندهید و سعی کنید بلا ترین تن صدایتان را برای صحبت با دیگران استفاده

کنید تا او کر شود و یارای پاسخ دادن به شما را نداشته باشد !

لامپ های اضافی را خاموش کنید ! حتی اگر می خواهید نامه ی مهمی ر ا به گزارش در آورید و یا یک

نویسنده هستید و با این کار ، کارتان کساد می شود ! در هر صورت بهتر از این است که نسل اینده نه

آب ، نه برق ، و نه گاز داشته باشند !

هر گز از بقالی سر کوچه یک شکلات اضافی اشانتیون نگیرید ! شاید سم انتظارتان را می کشد !

همین که گفتم ! مراقب خودتان باشید و شیشه های ماشینتان را کاملا بالا بکشید تا دود شما را اذیت

نکند حتی اگر خفه می شوید !

خوتان را بپایید !

                    آژیر مرگ تاچند لحظه ی دیگر به صدا در می آید !!

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:27 توسط فرورتیش رضوانیه| |

   با نامزدتان وارد رستوران فست‌فود مي‌شويد و پشت يكي از ميزها مي‌نشينيد. وقتي بلند مي‌شويد تا براي سفارش غذا به طرف صندوق برويد، نامزدتان مي‌گويد كه اجازه نمي‌هد شما پول شام را حساب كنيد. اما مي‌گوييد كه گاهي دوست داريد همسرتان را مهمان كنيد و روزهاي ديگر بايد دْنگي حساب كنيد. نامزدتان قبول نمي‌كند كه يك زن پول غذايش را بپردازد. با اصرار او را راضي مي‌كنيد.

سفارش‌تان را به صندوق‌دار مي‌گوييد. وقتي كيف پول‌تان را باز مي‌كنيد متوجه مي‌شويد كه اگر پول غذا را حساب كنيد، فقط هزار تومان برايتان باقي مي‌ماند. اما چاره ديگري نداريد. اگر پول شام را نپردازيد، نامزدتان فكر مي‌كند از آن دخترهايي هستيد كه بيرون از خانه كار مي‌كنند تا تمام پول حقوق‌شان را در باشگاه اروبيك و سينما و تله‌كابين و رستوران و پاساژ گلستان خرج كنند. پول را به صندوق‌دار مي‌دهيد. اشتهايتان كور شده است. احساس كسي را داريد كه چند دقيقه قبل چهار پرس چلوكباب خورده و كاملا سير است. با لبخند به طرف نامزدتان برمي‌گرديد و روي صندلي مي‌نشينيد. به اين فكر مي‌كنيد كه چطور به خانه برويد. نامزدتان درباره نامزد قبلي‌اش صحبت مي‌كند. هميشه دوست داشتيد فرصتي پيش بيايد تا او درباره آن دختر بي‌ريختي كه قبلا عاشقش بوده با شما صحبت كند، اما حالا اصلا نمي‌تواند روي حرف‌هايش تمركز كنيد. نگران هستيد كه چطور به خانه برويد. گارسون، سيب‌زميني تنوري، سالاد و نوشيدني‌ها را مي‌آورد. نامزدتان با اشتها شروع به خوردن مي‌كند. در حساب عابربانك‌تان هم پولي نداريد. گارسون سيني غذا را مي‌آورد. دو دوبل چيزبرگر و يك هات‌داگ رويال داخل آن است. نامزدتان به گارسون مي‌گويد كه هات‌داگ را اشتباهي آورده است اما گارسون آيتم‌هاي فيش را نگاه مي‌كند و مي‌گويد كه اشتباهي رخ نداده است. شما كه غرق در افكارتان بوديد، مي‌گوييد كه خودتان مي‌خواهيد هات‌داگ را هم بعد از چيزبرگر بخوريد. نامزدتان اشتهاي زياد شما را تحسين مي‌كند. اما اصلا ميل به غذا نداريد. مجبور هستيد همه‌اش را بخوريد. به دنبال بهانه‌اي مي‌گرديد تا شام نخوريد. مطمئن هستيد اگر به غذا لب بزنيد، حالتان بد مي‌شود. در همين لحظه از خيابان صداي ترمز يك اتومبيل را مي‌شنويد. سرتان را برمي‌گردانيد و يك موتورسوار را مي‌بينيد كه روي زمين افتاده است. از فرصت استفاده مي‌كنيد، از جايتان بلند مي‌شويد و به طرف موتورسوار مي‌دويد.

چند دقيقه بعد كه داخل رستوران برمي‌گرديد، به نامزدتان مي‌گوييد كه با ديدن صحنه تصادف اشتهايتان كور شده است. او به گارسون مي‌گويد كه يك ليوان آب‌قند برايتان بياورد. اما شما مي‌گوييد كه مي‌خواهيد به خانه برويد. از اين كه بهانه‌اي براي فرار از شام پيدا كرده‌ايد، خوشحال هستيد. با نامزدتان به كنار خيابان مي‌رويد اما او ناگهان يك تاكسي را صدا مي‌زند. باورتان نمي‌شود. نامزدتان برايتان يك تاكسي دربست گرفته است. به ناچار سوار مي‌شويد و او از شما خداحافظي مي‌كند.

وقتي كمي دور شديد، به راننده مي‌گوييد كه پياده مي‌شويد. اما همان هزار تومان كه برايتان باقي مانده بود را بابت طي كردن همان چند متر مسير به راننده مي‌پردازيد. نمي‌توانيد با تاكسي به خانه برويد و پول كرايه را از مادرتان بگيريد. چون او با شما قهر است. پدرتان هم اگر پول را بپردازد، تا ماه بعد به هر كسي كه مي‌رسد، درد و دل مي‌كند و مي‌گويد با اين كه دخترش سركار مي‌رود اما هنوز وسط برج نشده، پول‌هايش تمام مي‌شود. اصلا حوصله نصيحت‌هاي پدرتان را نداريد. به ساعت نگاه مي‌كنيد. تصميم مي‌گيريد پياده به خانه برويد. يك ربع بعد يك SMS براي نامزدتان ارسال مي‌كنيد و در آن مي‌نويسيد: «من رسيدم خونه. ببخش كه شام امشب بهت خوش نگذشت و ناراحتت كردم.»

وقتي در پياده‌رو راه مي‌رويد، يك اتومبيل برايتان بوق مي‌زند. به آن توجهي نمي‌كنيد. اما باز هم بوق مي‌زند. قدم‌هايتان را تندتر مي‌كنيد. راننده دستش را روي بوق مي‌گذارد. به ناچار شروع به دويدن مي‌كنيد. كمي جلوتر، داخل يك كوچه مي‌شويد كه اتومبيل به آن راه ورود ندارد.

وقتي به خانه مي‌رسيد، پدرتان مي‌گويد:

«كجا بودي؟ برادرت داشت مي‌آمد اينجا، توي راه تو را ديده بود كه پياده بودي. برايت بوق زده اما فرار كرده‌اي. از من پرسيد كجا رفته بودي، گفتم با نامزدت بودي. داداشت هم عصباني شد كه پسره اين وقت شب تنها توي خيابان رهايت كرده. الان هم رفت دم خانه‌شان، حالي‌اش كند غيرت يعني چي. بعد از رفتنش نامزدت زنگ زد، وقتي گفتم تو هنوز نرسيده‌اي خانه، گفت بهش مسيج زده بوي كه خانه هستي. عصباني بود كه چرا شام امشب را با بهانه پيچانده‌اي. مادرت هم با سيستم تلفن گوياي بانك تماس گرفت و فهميديم كه هيچي پول توي حسابت نيست. تو پول‌هايت را چكار مي‌كني، دختر؟ تا كي مي‌خواهي بي‌مسئوليت باشي؟ اگر نمي‌خواهي خودت را اصلاح كني، حداقل اين پسره را بدبخت نكن. بيا بگو بابا، مامان! من مي‌خواهم علاف و بي‌هدف بگردم، تكليف همه ما را روشن كن. دخترهاي هم‌سن و سال تو الان يا سر خانه و زندگي خودشان هستند، يا عصاي پدر و مادرشان هستند. يك‌بار شد يك چيزي بگيري دستت بيايي، بگويي اين براي خانه است؟ هميشه مصرف‌كننده بوده‌اي. همه‌اش لباس و كفش و راكت تنيس و كوفت و زهرمار مارك‌دار مي‌خري و بستني خارجي مي‌خوري و اصلا پول جمع نمي‌كني. همان غذايي كه توي تنديس مي‌خوريد، يك ميدان پايين‌تر، نصف قيمت است. اما براي كلاس بايد به آنجا بروي. اينهايي كه دور و برت هستند، دوست نيستند. دشمنند! الان اين چيزها را نمي‌فهمي. پس‌فردا كه ديدي هيچ چيزي نداري، ياد حرف‌هاي من مي‌افتي، اما ديگه دير است. تو الان كه جوان هستي بايد به فكر آينده‌ات باشي. دو روز ديگر بايد در خانه غذا بپزي و جوراب بشويي. بچه‌دار هم كه بشويد، ديگه بدتر. آن موقع ديگه به هيچ كار خودت نمي‌رسي. حالا هم حرف‌هايم را گوش نكن و برو به همان كارهايت ادامه بده. گاهي اوقات با خودم فكر مي‌كنم كه چرا تو به دنيا آمدي. فقط مايه عذاب و نگراني و سرافكندگي ما هستي. يك كتاب نمي‌خواني. كار و زندگي‌ات شده سريال لاست و آب‌نماي پارك ملت و سينما آزادي و ستون فال همشهري مسافر. اينها به تنهايي برايت آينده نمي‌سازه. فكر نكن نمي‌دانم. از وقتي با مهرنوش دوست شدي، اينجوري شدي. دخترهاي فاميل را مي‌بينم، لذت مي‌برم...»

به خودتان مي‌آييد. مقابل صندوق فست‌فود ايستاده‌ايد و كيف پول‌تان باز است. مطمئن هستيد اگر پول شام را بپردازيد، همه آن اتفاقات رخ مي‌دهد و آن حرف‌ها را مي‌شنويد. به طرف نامزدتان برمي‌گرديد و روي صندلي مي‌نشينيد و به او مي‌گوييد:

«مي‌دوني چيه؟ من از چيزهاي غيرمنتظره خوشم مياد. دلم مي‌خواد امشب خودت غذا سفارش بدهي تا ببينم تا چه حد با سليقه غذايي‌ام آشنا هستي. باشه؟»

نامزدتان مي‌گويد: «عزيزم! من الان كيف پولم را نگاه كردم و متوجه شدم كه پولي همراه ندارم و كارت عابربانكم را هم در جيب آن يكي شلوارم كه در خانه است جا گذاشته‌ام. امشب بايد مهمان تو باشم. بگذار من اول ببينم كه تا چه حد با سليقه غذايي‌ام آشنا شده‌اي. هر چي باشه، قراره كه تو در آينده آشپزي كني. درسته، عزيزم؟»

 

چاپ شده در همشهري مسافر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:33 توسط فرورتیش رضوانیه| |


فرورتيش رضوانيه

صبح زود وقتی در صف بانک ایستاده اید، همکارتان را می بینید. هزینه قبض برق را پرداخت می کنید اما وقتی می خواهید از بانک خارج بشوید، همکارتان ظرف ناهارش که میرزا قاسمی دارد را به شما می دهد تا آن را با خودتان به اداره ببرید، قبول می کنید.
وقتی از بانک خارج می شوید در پیاده رو مردی از شما آدرسی می پرسد. وقتی مشغول صحبت با او می شوید، ناگهان یک موتور سوار با سرعت از کنارتان رد می شود و کیسه مشکی ظرف غذای دوست تان را از دست تان می قاپد. قبل از اینکه از مردم کمک بخواهید، موتور سوار روی یخ پل فلزی لیز می خورد و روی زمین می افتد. در همین لحظه یک موتور سوار پلیس که آن طرف خیابان است به طرف سارق می رود. شما ظرف غذا را از روی زمین بر می دارید و لگد محکمی به پای سارق می زنید. در همین لحظه مردی که از شما آدرس پرسیده بود را می بینید که سوار یک تاکسی می شود فرار می کند. شما هم سوار یک تاکسی می شوید تا او را تعقیب و دستگیر کنید.

مرکز فرماندهی پلیس به علت تجمع مردم مقابل شعبه یکی از بانک ها و به علت تصادف یک کیف قاپ و ایجاد ترافیک، سه خودروی گشتی پلیس را به محل حادثه اعزام می کند. دو قاتل حرفه ای در خانه ای در کوچه کنار بانک پنهان شده اند. آن ها با شنیدن صدای آژیر خودروهای پلیس تصور می کنند که محل اختفایشان لو رفته است. قاتل ها با اسلحه از خانه خارج می شوند و پس از چند شلیک هوایی، به طرف اتومبیل شان می روند. پلیس ها که از دیدن این صحنه تعجب کرده اند از مردم می خواهند روی زمین دراز بکشند، سپس به دو مرد مسلح دستور ایست می دهند. یکی از قاتل ها پشت فرمان می نشیند و استارت می زند اما خودرو روشن نمی شود. آن ها پیاده می شوند و پس از شلیک چند گلوله به پلیس ها سوار کامیونت برف روبی شهرداری که کنار خیابان پارک است می شوند و فرار می کنند. پلیس ها با اتومبیل شان به تعقیب آن ها می پردازند. مرکز فرماندهی پلیس به ایستگاه های منطقه و نیروهای گشتی وضعیت اظطراری اعلام می کند.

شما با تاکسی هنوز در تعقیب همکار آن سارق مقابل بانک هستید. راننده تاکسی می گوید که نمی تواند کوچک ترین آسیبی به اتومبیل خودش یا حتی تاکسی همکارش وارد کند. نمی دانید چه اقدامی باید انجام بدهید، از طرفی هم می ترسید که تاکسی را متوقف کنید و با سارق گلاویز بشوید.

کمی جلوتر وقتی به چراغ قرمز تقاطع می رسید، یک مامور پلیس را می بینید. از تاکسی پیاده می شوید و به طرف او می روید و در خواست می کنید سارق را دستگیر کند. پلیس به افسر راهنمایی و رانندگی می گوید که چراغ تقاطع را سبز نکند سپس به طرف تاکسی می رود. مردی که عقب آن نشسته، یک جاعل حرفه ای کارت پایان خدمت سربازی است و چند دقیقه قبل مقابل بانک، اتفاقی آدرسی را از شما پرسیده و با کیف قاپ رابطه ای نداشته است. او با دیدن مامور پلیس که مقابل تاکسی ایستاده است، تصور می کند که شناسایی شده است.


ناگهان راننده تاکسی را به بیرون پرتاب و درها را قفل می کند. او مطمئن است که چراغ تقاطع سبز نمی شود به همین دلیل با چند ضربه زدن به اتومبیل جلویی که یک پیکان است تلاش می کند که راه را باز کند. راننده پیکان با دیدن پلیس متوجه قضیه می شود و تصمیم می گیرد به دستگیری مظنون کمک کند. او کمی جلو می رود. خلافکار که تصور می کند او راه را باز کرده با خوشحالی حرکت می کند اما ناگهان پیکان با سرعت دنده عقب می آید و با تاکسی تصادف می کند. راننده پیکان دوباره به جلو می رود اما قبل از اینکه دوباره دنده عقب بیاید به خاطر می آورد که در صندوق عقب کپسول گاز وجود دارد. او از اشتباه خود پشیمان می شود و راه را برای تاکسی باز می کند.خلافکار با خوشحالی گاز می دهد تا از تقاطع عبور کند اما در همین لحظه با یک کامیونت برف روبی شهرداری تصادف می کند.
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:50 توسط فرورتیش رضوانیه| |


نويسنده:فرورتيش رضوانيه

پروانه:سلام.به كمك نياز دارم.
افسانه:چي شده؟
پروانه:فكر مي كنم دارم خواب مي بينم.الان يك چيزي پيدا كردم.
افسانه:زودباش حرف بزن.سكته ام دادي.
پروانه:الان وقتي داشتم توي كشوي دراور دنبال دفترچه بيمه ام مي گشتم. يك شناسنامه كهنه پيدا كردم.
افسانه:خب. مال كي بود؟
پروانه:شناسنامه احمد بود.
افسانه:احمد شوهرت؟خب كه چي؟اين كجاش عجيبه؟
پروانه:قبلا گفته بود كه شناسنامه اصلي اش گم شده وبراي همين المثني گرفته.
افسانه:خب.شايد اخيرا پيداش كرده.
پروانه:احمق جان.گوش كن ببين چي ميگم.احمد قبلا سه بار ازدواج كرده.
افسانه: دروغ مي گويي. از كجا مطمئني؟
پروانه:اينجا توي شناسنامه نوشته.
افسانه:خب حالا مي خواهي به خاطر دروغي كه گفته تنبيه اش كني؟
پروانه:نه.زندگي گذشته احمد به من ربطي نداره. همه آنها را طلاق داده.
افسانه: پس چي؟ چرا اين قدر مضطرب هستي؟ مي ترسي تو را هم طلاق بدهد؟
پروانه: نه. آخه نمي دوني اسم چه كساني اينجاست.
افسانه: يعني آنها را مي شناسي؟
پروانه: آره. همه آنها را مي شناسم.
افسانه:خب بگو ببينم.دارم مي ميرم از هيجان.
پروانه: اولي اش آنيتاست. دختر خاله احمد كه توي فريدون كنار ويلا دارند.2سال پيش هم رفتيم آنجا.
افسانه: يادم آمد. خب . اخلاق آنيتا مزخرف است. حق داشته طلاقش بدهد. بعدي كيه؟
پروانه:نازنين.دختر رئيس شركت.
افسانه:من نمي شناسنش.
پروانه:يك دختر چاق اما پولدار. حالا مي فهمم چرا نمي گذلرد پايم را در شركتشان بگذارم.
افسانه:بعدي كيه؟
پروانه:فرنوش.
افسانه: كدوم فرنوش؟
پروانه: خواهرم.
افسانه: مطمئني؟
پروانه:آره. اينجا نوشته. اسم و فاميل و نام پدر و شماره شناسنامه اش هم درست است.
افسانه:گفتي اين شناسنامه را از كجا پيدا كردي؟
پروانه: توي كشوي دراور.
افسانه:اما شما كه توي خانه تان دراور نداريد.
پروانه:داريم حتما تو نديده اي.
افسانه: الكي حرف نزن. من همين ديشب خانه تان بودم. امكان ندارد هيچ فروشگاه لوازم چوبي ساعت هفت صبح يك داور را به خانه مشتري ببرد.
پروانه: منظورت چيست؟
افسانه: منظورم اين است كه مطمئنم تو باز هم قرص هايت را نخورده اي.
پروانه: به جان فرنوش همه شان را خورده ام.
افسانه:به خواهرت دروغ نگو. الان ميام اونجا. تو آخرش همه ما را مي كشي.
پروانه: نه. نيا اينجا. لوك گفته در خانه منتظر تماس مظنون باشم.
افسانه:لوك ديگه كيه؟
پروانه: لوك هريس رئيسم. ما به خاطر سرقت 2 روز پيش عتيقه فروشي بلوار گلشهر به يك نفر مظنون هستيم.
افسانه: اتفاقا( پيتر چرچ) هم با من است. با هم مي آييم انجا.
پروانه: چه خوب. پس تا شما مي رسيد اينجا. من هم پوشك جاشوا را عوض مي كنم.
افسانه: جاشوا ديگه كيه؟
پروانه: پسرم. در واقع پسر من و لوك.
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:46 توسط فرورتیش رضوانیه| |


فرورتيش رضوانيه

وقتی پشت چراغ قرمز توقــّـف کرده ای ، ناگهان بد جوری عطسه ات می گیرد . وقتی عطسه می کنی ، چشم هایت را می بندی و ناخودآگاه پایت را روی پدال گاز فشار می دهی و پای چپت را هم از روی کلاچ بر می داری . اتومبیلت در یک لحظه ۲ متر به جلو می پرد و با یک ماشین حمل پول بانک تصادف می کند و باعث چپ شدن آن می شود .

مرکز کنترل ترافیک به مرکز پلیس ۱۱۰ گزارش می دهد که در چهارراه جهان کودک یک اتومبیل پس از کمین پشت خطـّ عابر پیاده با یک تصادف حساب شده خودروی حمل پول بانک را متوقــّـف کرده است .

عابران دور ماشین جمع می شوند تا صحنه را تماشا کنند . در همین لحظه افراد داخل ماشین تیر هوایی شلیک می کنند تا کسی نزدیک نرود .

یک شهروند در میدان ونک دچار حمله ی قلبی شده است . پلیس به علــّـت ترافیک سنگین منطقه از یگان امداد هوایی آتش نشانی درخواست کمک می کند . ۳ دقیقه بعد هلی کوپتر کنار میدان فرود می آید و بیمار را سوار می کند ؛ امّا وقتی هنگام برخاستن به ارتفاع ۱۰ متری زمین می رسد ، ناگهان یکی از گلوله هایی که گارد حفاظتی داخل ماشین بانک شلــّـیک کرده بودند به عقب هلی کوپتر برخورد می کند . در همین لحظه دود سفیدی از هلی کوپتر بلند می شود و خلبان کنترل آن را از دست می دهد . عابرانی که تا آن لحظه به تماشای صحنه ایستاده بودند ، سراسیمه به دنبال سرپناهی می گردند تا هلی کوپتر روی سرشان نیفتد و اتومبیل ها هم با عجله شروع به حرکت می کنند امّا همه با یکدیگر تصادف می کنند . خلبان هلی کوپتر سعی می کند مانع سقوط آن شود . او که می بیند به علــّـت تصادف خودروها دیگر اطراف میدان ونک جایی برای فرود وجود ندارد ، هلی کوپتر را به سمت جنوب شرقی هدایت می کند تا در پارک سوار بیهقی فرود بیاید ؛ امّا در خیابان گاندی سوخت هلی کوپتر تمام می شود و پس از برخورد با یک دکل فلزّی به زمین می افتد .

در همین لحظه تلفن داخلی سازمان صداوسیما زنگ می خورد . یکی از کارمندان اتاق کنترل فنــّـی است و خبر می دهد که ارتباط با شبکه ی دو قطع شده است و هیچ سیگنالی از آن ها دریافت نمی شود و به تلفن ها هم جوابی داده نمی شود .

همه ی کارمندان شبکه ی دو سیما در حیاط جمع شده اند . یکی از افراد حراست با مرکز پلیس ۱۱۰ تماس می گیرد و اطـّلاع می دهد که یک هلی کوپتر با دکل آنتن فرستنده ی شبکه برخورد کرده است ولی همه ی سرنشینان آن سالم هستند .

چند سارق وارد یکی از بانک های دور میدان آرژانتین می شوند و با اسلحه همه را تهدید می کنند . وقتی مشغول جمع کردن پول ها هستند ، صدای آژیر چند ماشین را می شنوند . کاروان اتومبیل های پلیس و آتش نشانی و اورژانس هنگامی که در خیابان الوند از مقابل بیمارستان کسری عبور می کنند ، آژیرشان را خاموش می کنند . سارقان داخل بانک به تصوّر این که پلیس ها اطراف بانک مستقر شده اند ، درها را می بندند و همه را گروگان می گیرند .

کارشناس ترافیک رادیو پیام با شگفتی شرح ماوقع را اعلام می کند . در همین لحظه راننده ی یک بیل مکانیکی که مشغول گودبرداری است ، با شنیدن این خبر از رادیو حواسش پرت می شود و کابل برق فشار قوی داخل زمین را قطع می کند .

موبایل رییس برج میلاد زنگ می زند و فرد پشت خط می گوید : « ببخشید مزاحم شدم ؛ قربان ! برق قطع شده و میهمانان خارجی ما داخل آسانسور برج محبوس شده اند . » امّا رییس برج می گوید که خودش بد جوری گرفتار شده است و نمی تواند به آن جا بیاید .

شما رییس برج میلاد هستید و نمی دانید که چرا هنگام عطسه کردن ، پایتان را روی پدال گاز فشار داده اید .

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:37 توسط فرورتیش رضوانیه| |

فرورتیش رضوانیه


در دوره‌ای از تاریخ، وقتی نویسنده‌ای کتابی می‌نوشت چند نفر از روی آن رونویسی می‌کردند و به این ترتیب نسخه‌های دیگری از آن تهیه می‌شد. صدها سال بعد چاپ کتاب با استفاده از جوهر و کلیشه اختراع شد که به صورت دستی انجام می‌شد. با ساخته شدن ماشین چاپ، انتشار کتاب راحت‌تر شد. قرن‌ها بعد با اختراع دستگاه دیجیتال، چاپ کتاب بسیار راحت‌تر شد. امروز شما می‌توانید یک سی‌دی را داخل دستگاه بگذارید و چند دقیقه بعد کتاب‌های چاپ، صحافی و بسته‌بندی شده را از طرف دیگر دستگاه بردارید.
به دنبال ساده شدن مراحل چاپ، نوشتن آن نیز راحت‌تر از پیش شد. اگر می‌خواهید زودتر نویسنده بشوید، توجه به نکته‌های زیر کمکتان خواهد کرد.

نام کتاب
باید توجه کنید که هر نامی مجوز چاپ نمی‌گیرد و مردم هم هر کتابی را نمی‌خرند. سعی کنید از نام‌هایی استفاده کنید که پیشتر نتیجه داده‌اند. برای مثال اگر کتابی با عنوان «روش‌های مشق نوشتن» بنویسید، مطمئن باشید که فروش نمی‌رود. اما اگر نام آن را «چه کسی مداد من را برداشت؟» بگذارید، حتما فروش می‌رود. همچنین نام‌های «چه کسی جنین من را برداشت؟» به جای «مراقبت‌های دوران حاملگی» و «چه کسی دسته چک من را برداشت؟» به جای «تجارت جهانی و خاورمیانه» از نمونه‌های دیگر انتخاب نام هستند.

نویسنده
اگر می‌دانید که کسی کتاب‌تان را پس از انتشار نخواهد خرید، عکس خودتان را رو یا پشت جلد آن چاپ کنید. وقتی چاپ شد، به میدان ونک بروید و کتاب‌ها را در پیاده‌رو روی زمین بچینید. این روش تا به حال بارها مورد استفاده قرار گرفته و نتیجه داده است. مهم نیست که چه چیزی داخل کتاب نوشته‌اید. مردم کتاب را از خود نویسنده می‌خرند و برایشان هیجان‌انگیز است که بعدا به دوستانشان بگویند آن را از چه کسی خریده‌اند.

شایعه
اگر هیچ امیدی به فروش کتاب ندارید، بعد از دریافت مجوز، شایعه درست کنید که به آن مجوز نمی‌دهند. در این مرحله مراکز پخش و کتاب‌فروشی‌ها نسبت به کتاب‌تان حساس می‌شوند. وقتی چاپ به اتمام رسید، آن را به مراکز پخش بسپارید و این‌بار شایعه منتشر کنید که به کتاب‌تان مجوز توزیع نمی‌دهند. در این مرحله جمعیت اهل مطالعه به جست‌وجوی کتاب می‌پردازند. اگر فروش آن مناسب بود، شایعه درست کنید که کتاب‌تان از کتاب‌فروشی‌ها جمع شده است. در این مرحله مردم غیرکتاب‌خوان هم به دنبال کتاب می‌گردند و به این ترتیب، کتابتان به چاپ دوم و سوم نیز می‌رسد.

نو آوری در روایت
ساده‌ترین راه انتشار کتاب این است که آثار شاعران را به انتخاب خودتان انتخاب کنید و هر بیت آن را در یک صفحه کتاب چاپ کنید. به این ترتیب کتاب روایت شما است و در دو ماه آینده به چاپ هشتم می‌رسد. ایران شاعران زیادی دارد و شما می‌توانید تا سال‌ها از این طریق درآمد و شهرت کسب کنید.

موضوع
کتاب‌هایی که درباره چاقی، لاغری، افسردگی، دوست‌یابی و همسرشناسی باشند، فروشی تضمین شده خواهند داشت. مهم نیست که نوشته‌های شما شبیه کتاب دیگری باشد. برای مثال یک متن قدیمی درباره طالع‌بینی می‌تواند بارها از سوی ناشران و با نام نویسنده‌های مختلف چاپ بشود. مهم این است که طرح جلد آن متفاوت باشد.

اندازه
کتاب‌هایی در اندازه‌های غیرمتعارف، همیشه مشتری‌های خاص خود را دارند. کودکان به کتاب‌های بیش از اندازه بزرگ علاقه دارند و جوانتر‌ها به دنبال کتاب‌هایی به شکل قلب هستند. کتاب‌های دراز، خیلی پهن یا کوچک نیز برای هدیه دادن بسیار مناسب هستند و فروش بالای آنها تضمین شده است.

سایت
سعی کنید با یک نفر از تحریریه‌ی یک سایت تخصصی کتاب آشنا بشوید و از او بخواهید تا کتاب‌تان را در صفحه نخست سایت قرار دهد و مدت چند ماه موقعیت آن را حفظ کند. سپس در مصاحبه‌ها با رسانه‌ها بگویید کتاب‌تان آن‌قدر فروش داشته است که هنوز بعد از گذشت چند ماه، در صفحه نخست سایت‌های کتاب است. اگر نتوانستید با یک سایت کتاب رابطه برقرار کنید، خودتان یکی ایجاد کنید. در میدان انقلاب ده‌ها مغازه وجود دارد که با کم‌ترین هزینه برایتان سایت درست می‌کنند. یک سایت تخصصی کتاب راه‌اندازی کنید و در آن کتاب خودتان را بارها نقد مثبت و معرفی کنید.

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:31 توسط فرورتیش رضوانیه| |